![]() |
![]() |
|||
روزی در جایی از این عالم که... همه ی آفریده هایت بودند و نشانی از من نبود در خلوتی از بند دنیا خسی بودم نشسته بر حاشیه ی آفتابت و کسی بودم رها از هر چه پروانه بودن. وقتی اشاره ی هستی ام بر آستان کرامتت نازل شد گام به گام ،آرام رویش دانه ی زیستنم را اجازه فرمودی و پیش از آنکه اراده ای داشته باشم طعم حیات را چشیدم رسیدم به حریمی که از آن به تجربه و کمالم آوردی.
این دنیا با همه ی تلخ و شیرینش ،آسایش و آشوبش ،بود و نبودش و سر انجام مرا نیز لباس هستی پوشاندی و در مجموعه ی خلقت حضورم را اجازه فرمودی میدانم که بارها نا امیدت کرده ام بارها دست رحمت خداوندی ات به در بسته ی بندگی ام نشسته است باور نکرده ام مدتهاست که چشمهایم را به جستجوی حضورت راهی کرده ام مدتهاست که نمیدانم کجا ماندم و دیگری را نمی یابم؟ آری یقین دارم که من از تو غایبم و تو ای مهربان ِ صبور ! با همه ی دوری ام مرا میخوانی و رها نمی کنی ای آسمان بلند بخشش
|